ناله

... هر روز خیال آمدنت را به آغوش خسته می کشم ...

مادر جااااااااااااااان
نویسنده : نگین - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸
 

دیروز با مو قشنگ بیرون بودم هرجا رفتیم تعطیل بود. کلی اتوبان گردی و خیابون گردی کردیم. قرار بود امروزم بریم بیرون ولی کاری پیش اومد نشد که با هم باشیم.

تعطیلاتم تموم شد ... بعد از 20 روز رفتم دانشگاه اکثر دوستام اومده بودن... همه به من می گفتن تغییر کردی!!!سوال

نمی دونم چرا دوباره بی خوابی اومده سراغم. یه دلیلشو می دونم به یه چیزایی فکر می کنم که جز به هم ریختن اعصابم کار دیگه ای نمی کنن. اما نمی شه بهش فکر نکرد... مو قشنگ می گه بسپار به زمان خودش حل می کنه اما من می گم نه! خلاصه هی فکر می کنم هی فکر می کنم آخرشم به هیچ جا نمی رسم. ییهو می بینم ساعت 3 یا 4 صبح شده و من هنوز نخوابیدم. ببینم شما هم اینطوری شدین؟؟؟

از امروز باید یکی بزنم تو سر کتابا یکی تو سر خودماوه...تو عیدم که هیچی درس نخوندم... تو امتحانا هم بیچارم. این ترمم سخت ترین درسا رو برداشتم که مثلا ترم بعدی ( که ترم آخرم هستش البته اگه خدا بخواد ) راحت باشم. حالا تا ببینیم چی پیش میادیول

برم کارامو بکنم فردا ساعت 6 صبح باید بیدار شم و 6:30 از خونه بزنم بیرون تا ساعت 19:15 کلاس دارم... به قول مهران مدیری : مادر جااااااااااااااااااانآخ

پ.ن : برای مو قشنگ ----> و هی مرور می کنم نگاه اول تو را...


 
comment نظرات ()
 
سه ساله شد !
نویسنده : نگین - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸
 

باورم نمی شه امروز سه ساله که من و مو قشنگ با همیم و  تو خوش حالی و ناراحتی همدیگه شریکیم. با اینکه زیر یه سقف نیستیم و یه کم از هم دوریم اما دلمون روز به روز به هم نزدیکتر می شه. واسه این سه سال کلی از خدا ممنونم و شکرش می کنم... 

کاش امروز پیشم بود و با هم بیرون می رفتیم و یه جشن کوچولو می گرفتیم... یه اتفاق عجیب هم افتاد مو قشنگ فکر کرده بود امروز ٧ فروردینه !!!!!تعجب می خواست فردا منو غافلگیر کنه که من غافلگیرش کردمگاوچران زنگ زدم تبریک بگم صداش در نمی یومد اولین باری بود که همچین روزی رو فراموش کرده بود... راستش من تو دلم یه کوچولو ناراحت بودم اما به خودم امیدواری دادم اولین بار و آخرین بارش باشه چون دفعه ی دیگه هیچ عذری پذیرفته نیست .... مو قشنگ حواستو جمع کن بخشش در کار نیستااااااااااااا

پ.ن : اینو دوباره برات می نویسم مو قشنگ----> کلمه هایم به یاد تو پوست می اندازد.

 


 
comment نظرات ()
 
شروع دوباره
نویسنده : نگین - ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ فروردین ۱۳۸۸
 

سلام ... عید همگی مبارک

خوش حالم که دوباره دارم می نویسم.

آرزوی سلامتی، سعادت، خوشبختی و عاقبت به خیری برای همه دارم و امیدوارم که هر آرزویی دارید براورده بشه.

دلم برای دوستای قدیمیم تنگ شده... از تنها کسی که خبر دارم (( جودی )) گل که همیشه منو شرمنده می کنه. خاله جونم می خوام ببینمت هرچه زودترچشمک

این چند روز عید به جز یه روزش خدا رو شکر خوب بوده.... یه مسافرت کوچولو و عجله ای هم رفتم. آخه قرار نبود برم ولی پیش اومد.. الآن هم مو قشنگ عزیزم مسافرته. گلم زودی بیا دیلم بلات یه عالمه تنگولیدهنگرانخلاصه اینکه قرار بود مثل هر سال من تو عید به درس و مشقم برسم و مثل هر سال فقط حرف می زنم و کو، کجاس مرد عمل؟؟؟ من که نمی بینم اگه پیداش کردین به منم خبر بدین.

پ.ن : به قول یکی ---->   مرا دوست بدار اندک ولی طولانی


 
comment نظرات ()